شناسنامه علما و دانشمندان افغانستان

اشاره:
خوانندگان گرامی ، “شناسنامه علما و دانشمندان افغانستان” کتابی است که در سال ۱۳۷۲ ش طی یک قراردادی پژوهشی با موسسه دارالقرآن آیت الله گلپایگانی در قم ، تحت عنوان ” قرآن در افغانستان” تهیه شد. اما این جزوه به دلایلی که هرگز روشن نشد نه تنها مورد قبول هیات علمی آن موسسه قرار نگرفت که حتی از گرفتن آن نیز خود داری شد. با اینکه، نگارنده حاضربود بدون دریافت حتی یک تومان آنرا به آن موسسه اهدا کنند تا شاید مواد خامی باشد برای پژوهشگران مسایل افغانستان.ولی آنها قبول نکردند، لذا چند ماه تلاش شبانه روزی نگارنده هدر رفت که هیچ، از نگاه روحی هم نگارنده را سخت ضربه زد که کتابش حتی به درد سطل زباله یک موسسه هم نمی خورد. چراکه آنها به خاطر تحقیر نویسده حتی حاضر نشدند که کتاب را گرفته بعدا پاره نموده و به سطل آشغالی بیاندازند. گفتند به درد ما نمی خورد، این کتاب به درد نخور را ، من هم دور انداختم ولی سه سال بعد که دو باره مرور نمودم به نظرم بد نیامد وبه تعبیر همان ضرب المثل معروف که ” هیچ کس دوغ خود را ترش نمی گوید” و یا طبق همان داستان معروف که حضرت سلیمان پیامبر (ع) به کلاغ طعمه ی داد و گفت : برو این طعمه به زیبا ترین جوجه های پرندگان بده! کلاغ از صبح تا شام گشت و سرانجام طعمه را به جوجه های خود داد و نزد پیامبر برگشت. پیامبر پرسید چه کردی طعمه را؟ گفت: تمام دنیا را گشتم ولی زیباتر از جوجه های خود جوجه ی را نیافتم!

خوب به نظرهرکسی مولود خودش زیبا می آید، لذا نگارنده هم این نوشته به درد نخور را دوباره مرور نموده با اندک اصلاحات و تغییر نام به شکل کتابی در آورد. ولی متاسفانه هرگز اقبال چاپ شدن نیافت، همین سزای این کتاب که وقتی یک موسسه مذهبی آنرا قبول نکند باید آنقدر خاک بخورد و در انباری بماند تا توبه اش قبول شود. حال پس از ۱۹سال، بار دیگراین کتاب را ورق زدم ، با خود گفتم شاید به درد برخی ازشما علاقه مندان وبسایت “بابه مزاری ” بخورد. اما پیشاپیش یک خواهش از شما عزیزان داریم که مثل آن موسسه محترم، کتاب را نخوانده رد نکنید ، بخوانید و بعد قضاوت کنید.شاید تعجب کنید که چرا برخلاف معمول نویسندگان دیگرکه برای جذب و جلب خوانندگان از نوشته خود بسیار هم تمجید می کنند که این اثر به کجا چاپ شده و توسط چه شخصیت های تایید شده، نگارنده از به درد نخوری نوشته خود یاد می کند.مرحوم ملافیض محمد کاتب پدر تاریخ افغانستان در زمان امان الله خان از سوی وزیر معارف از معلمی برکنار می شود و دلیل این اقدام را ساری بودن مرض او ذکر می کند. مرحوم کاتب در جواب وزیر معارف می گوید: ” مرض من ساری نیست، مذهب من ساری است”.

واقعیت این بود که این کتاب علاوه بر ضعف های تکنیکی خود ، از نگاه سیاسی هم برخلاف دیدگاه برخی از اثر گذاران تاریخ و فرهنگ نوشته شده بود و نگارنده خوشباور که دین و مذهب را از تعصبات نژادی و خاکی به دور می دانست ، پرونده اصلی علمای قدیم را بیرون کشیده بود.تا به نظر خود از واقعیت های تلخ تاریخی پرده بردارد.
خوب ، “عطر آن نیست که عطار بگوید، عطر آنست که خود ببوید”،ازینرو، نمی خواهیم در باره این کتاب خود به خوانندگان چیزی بگوییم ، می خواهیم در این باره قضاوت کنند . توجه همگان را به اصل کتاب جلب می کنیم.

کتابخانه

مقدمه :

” مردان بزرگ و فرزندان نابغه ی طبیعت را در قالب هیچ کشورو قومی نمی توان گنجانید، زیرا وسعت ملک شان به اندازه ی وسعت نظر ایشان است. بلکه بهترین نسبت آنها آنست که ایشان را فرزندان تاریخ نامید. توالی ایام و لیالی همه چیز را ممکن بدست فراموشی بسپارد، اما کارنامه ها و سخنان بکر که زاده ی فکر رجال نامیست، هرگزفراموش نمی شود.با آن هم زادگاه و کانون تربیت آن فرزندان رشید تاریخ و محل دفن شان جای بالیدن را دارند، زیرا، با ذکر نام شان ، محل بدایت و نهایت شان در التزام کمال شان است…”( شهید علامه بلخی، دیوان بلخی ، قسمت آخر کتاب ، چاپ حبل الله)

شرایط جنگی و بحران سیاسی افغانستان وضعیتی را به وجود آورد که نمی توان در شرایط کنونی جز جنگ و آنچه از ثمرات جنگ است، چیزی نوشت. چراکه باور همه و بد تر ازآن باورخود مان نیز براین است که ما افغانستانی ها جز پیشینه جنگی و یورشگری ، چیزی در تاریخ گذشته نداریم! و تعدادی هم کوشیده اند تا هویت تاریخی ما را نفی کنند و با صراحت اعلام داشته اند که :

“قسمت غربی افغانستان تا قبل از اعلیحضرت نادرشاه افشار همیشه جزء ایران و قسمت شرقی آن زمانی در تصرف ایران و مدتی به طورملوک الطوایف و زمانی هم در تحت صوبه جات هندوستان در می آمد…”( سید مهدی فرخ ، تاریخ سیاسی افغانستان، چاپ صحافی احسانی (چاپ جدید) صفحه۶۴)
با این تعریف ازتاریخ منطقه ، ما هویت مستقل تاریخی نداریم و نمی توانیم از افتخارات تاریخی که دیگران بهره برده اند، استفاده کنیم! بنابراین ،ناگزیریم از داشته های تاریخی که به ما به ارث رسیده و می تواند ما را سربلند سازد، صرف نظر نماییم. حقیقت این است که طرح کتمان هویت ، مقوله ی
ناخوشایندی است که جامعه ما به آن گرفتار شده، در بیرون هویت ملی کتمان می شود و در داخل هویت های قومی و ملیتی! چرا چنین شده و می شود؟ جواب طولانی لازم دارد که این جزوه فقط گوشه های آنرا می گشاید و پاسخ اصلی را به خود خوانندگان وامی گذارد که با کوشش و تلاش آنرا پیدا کنند.اما گفتنی است که در طرح کتمان هویت ، قدم اول از سوی کسانی برداشته شد که می خواستند تمامی افتخارات این سرزمین کهن و تاریخی را که روزگاری به نام ام البلاد جهان یاد می گردید، ازان قوم و طایفه ی خاصی نمایند.
ازینرو، نام تاریخی این سرزمین که مدتهای طولانی به نام خراسان یاد می گردید و در برگیرنده تمامی نقاط مهم منطقه و تمامی اقوام باشنده کنونی کشورنیز بود، به نام قوم وطایفه خاصی یعنی افغان ستان تغییر دادند. این اقدام سیاسی که برای تحقق اهداف خاصی صورت گرفت به مثابه پتک آهنینی بود که برفرق تاریخ منطقه فرود آمد و همه را دچار فراموشی تدریجی نمود،در این گیر ودار هوشیاران بیدار مانده ، تمامی دارایی های مشترک را به نام خود ثبت کردند.بعد ها تعدادی متوجه پیامد تاریخ تبانی شدند وبه این فکر افتادند که داشته های قدیمی که سند و مدرک اشتراکی آن به فراموشی سپرده شده و به نام دیگران ثبت شده، با آوردن قرینه ها سهمی از تاریخ بردارند و تعدادی هم بطور عکس الملی کوشیده اند آنها هم همه چیزرا ازآن خود سازند. لذاست که یک نوع تنش دوامداری در تمامی نوشته های مورخان منطقه” خراسان بزرگ “با همدیگر به چشم می خورد. روی این اصل وقتی کتاب” مراکز علمی – فرهنگی افغانستان” به رشته تحریر درآمد، قرار بود که این کتاب از سوی یک نهاد فرهنگی کشور ایران به نشرشود – که هرگز به نشر نرسید- نگارنده در مقدمه آن کتاب مطالبی آورده بوده بودم که در این جزوه نیز آن را به عنوان مقدمه انتخاب نمودیم. در آن کتاب اینطورآمده بود:
( افغانستان در گذشته های تاریخی ، یکی از مراکز عمده فرهنگی جهان به حساب می رفته، چراکه ، دین زردشتی از بلخ برخاست و آتشکده ی “نوبهاربلخ” یکی از بزرگترین عبادتگاه های آتش پرستان جهان بود.همچنین بامیان روزگار درازی مرکزفرهنگ و تمدن بودایی های جهان بود که مجسمه های بلند بودا (صلصال ۵۳متری و شمامه ۳۵متری) یادگار عظمت و شکوه آن دوره به شمار می آیند{ البته این آثار دیگر وجود ندارد چراکه طالبان جهل و ظلمت در سال۱۳۷۹ این دو مجسمه را با مواد منفجره و راکت تخریب نموده ، ازبین بردند} و نیز معابد و مراکز فرهنگی – تاریخی دیگر این سرزمین که به درد کاوش های باستان شناسی می خورد، در گوشه و کنار این کشور به فراوان یاد می شوند، اما ما دنبال سوژه های می گردیم که فرهنگ و تمدن اسلامی را به نمایش بگذارد.
فرهنگ وتاریخ هرقوم و ملتی با وجود ویژه گی های منحصر به فرد خود، پیوند های هم با تاریخ وفرهنگ مناطق اطراف خوددر گذشته های دور و نزدیک دارند. به طور مثال،آتشکده ی نوبهاربلخ روزگاردرازی در تاریخ باستان ، عبادتگاه زردشتیان یا زرتشتیان بود،به اندازه ای این مکان در نزد زردشتیان مقدس و باارزش بود که امروز کعبه در نزد مسلمانان جهان مقدس و مورد احترام است. زمانی دیگر همین مکان مقدس ، عبادتگاه بوداییان منطقه شد و پس از آن که آن بنای تاریخی بدست مسلمانها تخریب شد ، بنای مسجدی را برمخروبه های آن ساختند واین مکان مقدس قدیمی، عبادتگاه مسلمانان گردید. بنابراین، ناگزیریم که این دور تسلسل را در تمامی زمینه های تاریخی فرهنگی منطقه مورد ارزیابی قرار دهیم تا به واقعیت های کتمان شده بیشتر آگاه شویم. مرحوم غبار در کتاب افغانستان در مسیر تاریخ در مورد فرهنگ گذشته ی این ساحه جغرافیایی که امروزیک قسمت آن افغانستان نامیده می شود،اینطور نوشته اند:
” افغانستان قبل از اسلام فرهنگ مخصوص به خود داشت که از فرهنگ یونان و هندو ایران نیز متاثر بود،وزرتشتی ، بودایی ، برهمنی ،مانوی ، میترایی همه در فرهنگ کشور نقشی به جا گذاشته بود، بعد از ظهور اسلام و انکشاف فرهنگ اسلامی، فرهنگ افغانستان شکل دیگری به خود گرفت و مثل سایر کشور های اسلامی در شرق و غرب تابع و رکنی از فرهنگ اسلامی گردید…”( میر غلام محمد غبار، افغانستان در مسیر تاریخ،چاپ قدیم صفحه ۱۷۵و چاپ احسانی ، سال۱۳۷۵ صفحه ۲۹۲)
نکته ی قابل ذکر اینکه ، در افغانستان مورخان معاصرهمان راهی را رفته اند که در ایران مورخان همین دوره ،انتخاب کرده اند. یعنی علمای برجسته ی جهان اسلام در افغانستان ، افغانستانی و در ایران، ایرانی معرفی شده اند. همانطوریکه در ایران بوعلی سینا، فارابی ، ابوریحان بیرونی ، خوارزمی ، بلخی ، ناصرو خسرو و ده ها عالم و فیلسوف، ایرانی مطرح شده و در مدارس به نوجوانان و جوانان آموزانده می شود که اینها جزو افتخارات ایران اند! در افغانستان هم همین کار صورت می گیرد و همین شخصیت هایی که نام بردیم، افغانستانی و از افتخارات افغانستان به حساب می آیند. حال ،اگر این کار در ایران درست باشد ، در افغانستان هم درست است و در ترکمنستان، ازبکستان ، تاجکستان و حتی در پاکستان هم درست خواهد بود ! و اگر در کشوری نادرست باشد، معلوم است که در تمامی کشور ها نادرست است. چراکه مرزهای جغرافیایی امروزی ، دیروز وجود نداشت و یک حکومتی مرکزش در اصفهان یا مشهد بود ، قلمرو نفوذش در شرق از کابل هم فراتر می رفت و در شمال شرق تا بخارا و سمرقند می رسید و زمان دیگر حکومتی مرکزش غزنه، غور و یا هرات بود، قلمرونفوذش تا تهران و اصفهان می رسید و همینطور زمانی حکومت های در بخارا، خیوه و یا جاهای دیگر که متاسفانه آنها هم در طول یک قرن نتوانسته اند از هویت تاریخی خود دفاع نمایند و هویت فرهنگی گذشته خود را به نمایش بگذارند!
دراین روش که علمای بزرگ جهان اسلام معرفی می گردند و به وجود شان افتخار می شود، کار شایسته و درخور ستایش است وباید جوانان مسلمان از گذشته پر افتخار کشور خود، آگاهی داشته باشند و این خود زمینه های ذهنی رشد فکری و فرهنگی یک جامعه را فراهم می سازد. ولی جادادن شخصیت های تاریخی که میراث مشترک منطقه است ، در قالب تنگ مرز های کنونی و ساختن نسبت های ملی و ملیتی خاص برآنها، کمی از انصاف به دور است، چراکه اکثریت این بزرگان تاریخی همانقدر که هویت افغانستانی دارند به همان مقدار هویت ایرانی، ترکستانی ( بخارایی و آسیای میانه ی) دارند. مرحوم غبار در کتاب خود می نویسد:
افغانستان ، فلاسفه و علمای مشهوری به فرهنگ اسلامی و جهان تقدیم نمود از قبیل : “موسی جابر بن حیان خراسانی، ابومعشر بلخی، ابن قتیبه مروزی، احمد بن الطیب سرخسی، ابوزیداحمد بن سهل بلخی، ابوالحسن شهید بلخی، ابوسلیمان سجستانی، ابوالخیر بن خمار، ابوریحان بیرونی، ابن سینا و ناصرو بلخی وغیره…”( میر غلام محمد غبار، افغانستان در مسیر تاریخ چاپ قدیم صفحه ۱۵۹ و چاپ احسانی صفحه ۲۹۴)
هرگاه همین موضوع را از زاویه ی دیگری نگاه کنیم و از نظر یک مورخ ایرانی مورد بررسی قرار دهیم، قضیه کاملا فرق می کند وهمینطور از دیدگاه یک مورخ ترکمنستانی، ازبکستانی، تاجکستانی و پاکستانی چیز دیگری خواهیم دید. اینجاست که در چنین موضوعاتی همانطوریکه علامه شهید بلخی پیشنهاد نموده است، باید برخورد نماییم. ایشان در سیمناری به مناسبت بزرگداشت مقام علمی و عرفانی مولانا جلال الدین بلخی – رومی در کابل نوشته بود که:
” گرچه مردان بزرگ و فرزندان نابغه ی طبیعت را در قالب هیچ کشوری و قومی نمی توان گنجانید…با آن هم زادگاه و کانون تربیت آن فرزندان رشید تاریخ و محل دفن شان جای بالیدن را دارند، زیرا با ذکر نام شان ، محل بدایت و نهایت شان در التزام کمال شان است. از آن روی ازبلخ تا روم که از پرتو فیوضات دانش و عرفان آن مرد جهان شمول بیشتر مستفیض شدند در یادبودش حق اولویت را دارند.
گرچه خطه ی دانش پرور و خاک تابناک بلخ باستانی، مهد پرورش بسا رجال نامی بوده، ولی حضرت مولوی را می توان مفخر آن رجال نامید…”( دیوان بلخی قسمت آخر کتاب)
با این دید، بوعلی سینا هم افتخار افغانستان است ، چراکه پدرش عبداله از دیار بلخ بود و هم افتخار آسیای میانه ، به لحاظ اینکه مادرش ستاره از قریه افشنه از توابع بخارا بود و تربیت او بیشتر در بخارا صورت گرفت و هم افتخار ایران است، چراکه قبرش در همدان ایران است. با این سه اصل زادگاه، تربیت گاه ومدفنگاه ، می توان بسیاری از مسایل تاریخی – فرهنگی منطقه را حل شده دانست. این موضوع را از آن جهت در مقدمه این کتاب در نظر گرفتیم که در بررسی مسایل فرهنگی افغانستان به مکانها و شخصیت های برخورد می کنیم که در ایران ، کاملا هویت ایرانی یافته و خواننده محترم دچار سر درگمی نشود که چرا علما و شخصیت های تاریخی ایرانی به یک باره افغانستانی شدند! نه ، هدف ما افغانستانی ساختن شخصیت های ایرانی نیست، بلکه قصد و هدف ما این است که با یک بررسی عمیق و منصفانه ، نشان دهیم که اشتراکات و نزدیکی فرهنگ ایران و افغانستان به اندازه ی است که اشتراک فرهنگی مردم خراسان و اصفهان و تهران با همدیگر.
همین ادبیات، هنر، فلسفه ، منطق و معارف اسلامی که در مکاتب و مدارس ایران تدرس می شوند، در افغانستان نیز همین مطالب خوانده می شوند. اما با این تفاوت که آنجا از این مضامن یک برداشت صورت می گیرد و در ایران برداشت دیگر.آنجا می نویسند و می خوانند که افغانستان بود که چنین و چنان کرد و در ایران می نویسند و می خوانند ، این ایران بود که چه کرد و چگونه دنیا را با علم و فرهنگ آشنا ساخت! در افغانستان سعی براین است که برای بزرگان علم و دانش اسلامی منطقه، شناسنامه افغانستانی صادر کنند، در ایران هم کوشیده اند که اثبات کنند که تمامی آن شخصیت ها ایرانی بوده اند…)
البته این کتاب ( مراکز علمی – فرهنگی افغانستان) با وجود اینکه از سوی پژوهشکده امام کاظم (ع) تایپ شد، ولی توفیق نشر نیافت و سعی نگارنده در آن کتاب و در جزوه حاضر این بوده وهست که شخصیت های تاریخی را طبق معیارو محدوده سرزمین کنونی افغانستان مورد مطالعه قرار دهیم و منظور همان شخصیت های اند که به نحوی در همین ساحه جغرافیایی فعلی افغانستان سرو کار داشته اند – هرچند که این معیار کاملا نادرست و غیر عادلانه به نظر می آید- ولی در شرایط کنونی ،چاره ی جز این وجود ندارد. خواننده کنجکاو خود خواهند دریافت که چگونه در باره یک شخصیت علمی – فرهنگی چندین نظر متفاوت و متضاد ارایه شده که نه تنها شناخت آنها را آسان نساخته که دشوار هم ساخته است.
و اما در مورد جزوه حاضر، باید یادآور شویم که متن اصلی آن در تابستان سال ۱۳۷۲ بنا به پیشنهاد یک موسسه تحقیقاتی تهیه شد، ولی به دلایل چند که لازم به تذکر نیست مورد قبول واقع نشده، دوباره به خود نگارنده مسترد گردید. روزی که جزوه به موسسه مذکور برای ارزیابی تحویل داده شد، سرنوشت فردوسی و سپردن شاهنامه به دربار محمود، در ذهنم زنده گردید، با این تفاوت که شاهنامه گرفته شد اما خود فردوسی مورد تعقیب قرار گرفته از غزنه به هرات فرار نمود، اما این جزوه حتی لیاقت جا گرفتن در آرشیوی بایگانی آن موسسه را نیز نیافت تا نشود که کدام قلم بدست ناشی همچون صاحب این اثر، ناخواسته به این نوشته دست یابد. البته مسترد شدن جزوه علاوه بر ضربه سنگین مالی که چندین ماه تلاش هدر رفت و پولی هم بدست، از نگاه روحی نیز نگارنده را سخت ضربه زد و نگارنده را با شکست در فعالیت های فرهنگی مواجه ساخت.
اینک ، پس از سه سال تمام ( در شرایط کنونی بعد از ۱۹ سال ) دوباره متن اصلی را ازبین ورق پاره ها بیرون آورده با تغیرات اندک در محتوا و عوض کردن عنوان اصلی آن، به خوانندگان و پویندگان راه حق و عدالت فرهنگی تقدیم می داریم. هدف از تدوین این جزوه این بود که خوانندگان را به حد توان با گذشته ی فرهنگی کشور افغانستان آشنا سازیم ، هرچند که به قول علامه بلخی:
در دیر کهن صاحب دیرینه ی نامیم
یک ذره نشان وحدت دیرینه نداریم
دوشینه ز ما جام جهان بود پر از می
امروز به جز یاد ز دوشینه نداریم
امیدواریم که این جزوه روحیه ی را ایجاد نماید که ما بازهم در پی افتخارات گذشته فرهنگی برآییم و خود را با کاروان فرهنگ و ادب اسلامی در منطقه و جهان هماهنگ سازیم، ان شا الله.

بخش اول
تاریخ ورود و شیوه آشیایی مردم افغانستان با اسلام و قرآن

از مطالعه و بررسی کتب تاریخی چنین برمی آید که مردم افغانستان، در زمان خلفای راشیدین با اسلام و قرآن آشنا شده اند. گذشته از اسطوره سازی های اغراق آمیز و بی پایه ی برتری جویان قومی(در کتاب، تواریخ خورشید جهان افسانه جالبی را در باره ارتباط افغانها(پشتونها) با خالد بن ولید ساخته اند. خوانندگان می توانند این موضوع را در صفحه ۵۹ کتاب مذکور اثر شیرمحمد خان ابراهیم زی ، چاپ پیشاور، سال ۱۳۳۳ هجری قمری مطالعه نمایند) واقعیت این بوده که پس از ورود سربازان مسلمان به سرزمین خراسان و تعقیب یزد گرد آخرین پادشاه ساسانی ها به سوی شرق، مردم این ساحه جغرافیایی کم وبیش با اسلام و قرآن آشنایی پیدا کردند.اما شیوه برخورد مردم با آیین جدید ، نظر به ساختار جغرافیایی و موقعیت استراتژیکی منطقه ، کاملا از همدیگر متفاوت بوده و از نگاه زمانی هم فرق می نماید. لذا گرایش مردم یک منطقه نسبت به اسلام و قرآن با مناطق دیگر حتی منطقه همجوار، یک سان و همزمان و یک نواخت نبوده است.

بنابراین، در مورد تاریخ و شیوه پذیرش دین اسلام از سوی مردم منطقه – که امروز این ساحه جغرافیایی، افغانستان نامیده می شود- بین مورخان و محققان داخلی و خارجی اختلاف نظر های موجود است. با آن هم در یک موضوع توافق نسبی وجود دارد که پذیرش آیین جدید به دو شیوه ی کاملا جدا ازهم در این مناطق صورت گرفته، یعنی در برخی مناطق پذیرش اسلام به زورشمشیر و غلبه قوای نظامی صورت پذیرفته و در برخی ساحات دیگر خود مردم، خوش به رضا به دین جدید پیوسته اند.حاج کاظم یزدانی مورخ شهیر افغانستان در این زمینه می نگارند:
“ظهور اسلام یکی از بزرگترین پدیده ی بود که در تاریخ بشری رخ داد و با آمدن آن مسیر تاریخ بسیاری از جوامع بشری عوض شد.ودرحیات رسول الله مبارک [ص]قسمت اعظم شبه جزیرِه العرب مسلمان شدند وبعد از آن حضرت، بازدامنه ی فتوحات اسلامی در حال گسترش بود.ایران و مصر وشامات در زمان خلیفه دوم(رض) اسلام را پذیرا گشتند.
واما در افغانستان برای اولین بار در زمان خلیفه سوم اسلام راه یافت، سپاه نیرومند وسخت کوش مسلمین بعد از آنکه قسمت اعظم ایران را طی نبرد های به تصرف در آوردند به سوی خراسان بزرگ پیش تاختند ودر طی جنگ های متعدد سیستان، هرات ، زمین داور وصفحات شمال افغانستان را مسخر نمودند. دامنه ی فتوحات مسلمین در زمان اموی ها در افغانستان توسعه یافت و مسلمانان درابتدا با شعار برابری و برادری، به سوی سرزمین های فتح نشده پیش می راندند…” ( حاج کاظم یزدانی ، پژوهشی در تاریخ هزاره ها، چاپ دوم ، ص ۴۵ و۴۶)
همچنان پوهاند عبدالحی حبیبی مورخ و تاریخ ساز معروف افغانستان و مولف کتاب پته خزانه (خزانه مخفی) با ذکر جزییات بیشتر ودرج اسامی فرماندهان اسلام در منطقه ، می نگارند که:
“اولین سردار لشکرعرب احنف بن قیس تمیمی که در سنه۱۸یا ۲۲ ه به تعاقب یزدگرد گماشته شده بود، وی از راه طبسین به خراسان آمد، و هرات را به جنگ گشود و صحار عبدی را در آنجا به حکومت گذاشت، وبعد از آن مرورود وبلخ وصفحات شمالی افغانستان را از نیشاپور تا تخارستان گرفت و چون احنف به مرو باز گشت، ربعی بن عامر را بر تخارستان حکمران گماشت.
در این وقت یزدگرد در ولایات شمال افغانستان هنوز هم به امید جلب امداد خاقان ترک و سغدیان گشت و گذاری داشت. بنابراین، حضرت عمر(رض ) بعداز شنیدن خبر فتح مرو وبلخ به احنف سردار لشکر عرب امر داد که از نهر آمو نگذرد، و در مقابل قوای ماورأنهر و خاقان و بقیه لشکریان شاه ساسانی مقاومت کند.اما مردم بومی این حصه ی خراسان که در بین زد وخورد قوای عرب و ساسانیان و ترکان خاقانی[گیر] افتاده بودند، در این گیر ودار کمتر بهره گرفتند، و گذاشتند تا این سه قوه ی اجنبی باهم زور آزمایی نمایند، تا که بالاخره قوای احنف بر همه چیره آمد ویزدگرد که از پادشاهان چین نیز استمداد کرده و پاسخ مثبتی نیافته بود، در کار خود ضعیفتر گردد…”(عبدالحی حبیبی، تاریخ افغانستان بعد از اسلام ، چاپ تهران ، ص ۱۴۷)
اینکه به راستی مردم آن زمان صفحات شمال افغانستان ،چنین سیاستی پیش گرفته و بی طرفی خود را درآن شرایط دشوار حفظ کرده باشند، کار آسانی به نظر نمی آید. هرچه بوده و به هر شکلی صورت گرفته ، قسمت های از سرزمین امروزی افغانستان در آن دوره تحت نفوذ اسلام درآمده و جزو قلمرو حکومت اسلامی شدند.اما در سایر نقاط کشور بخصوص مناطق کوهستانی و دشوار گذار، مقاومت های سختی در برابر سربازان مسلمان ادامه یافت، ولی سرانجام این مقاومت ها کاری از پیش نبرده ، اکثرا در برابر قوای قدرتمند مسلمین تسلیم شدند. مرحوم غبار با تجزیه وتحلیل این رویداد تاریخی را اینگونه شرح می دهد:
“شعار “برادری و برابری” عرب در افغانستان از طرف طبقات مختلف مردم با عکس العمل های مختلف استقبال گردید، به این معنی که فیودال ها تا جایی که تسلط کامل دولت عرب را در افغانستان ، عامل زوال حکمرانی منطقوی و منافع شخصی خود می دانستند، خواهان دفاع از هویت حکومات محلی خود بودند، ولی در جایی که دولت عرب حکومت محلی را در دست شان می گذاشت، تسلیم می شدند و باج می دادند. همچنین روحانیون مذاهب مختلفه کشور نفوذ دین جدید اسلام را در افغانستان مرادف انهدام خویش می پنداشتند. اما اکثریت ملت (دهقانان) تا جایی که آوازه ی عرب و دین جدید را با شعار ” برادری و برابری” .و فتوحات باور نکردنی آنها در ایران ، شنیده بودند، بین شک و تردید ویقین و بین مخالفت و قبول، در حالت نوسانی قرار داشتند. از یک طرف پا بندی به ادیان قدیمی که قرنها در بین آنها ریشه گرفته و در نزد ایشان مأنوس ومألوف بود ،انصراف از آن و گرویدن به معتقدات جدید و نا آشنا، کاری سهل و آسانی نبود.از طرف دیگر زندگانی اجتماعی این مردم که قرنها بر پایه طبقاتی مختلف المنافع استوار بوده، جامعه را به دو گروه راعی و رعیت تقسیم می کرد، گروه راعی – اعم از فیودال و اعیان وغیره- متکی به نسب ومال وصاحب اختیار رعیت بود. گروه دوم نیز ارثا خودش را تابع و خادم گروه اول می دید. در حالیکه آنها می شنیدند که عرب و اسلام مروج مساوات عمومی است ، افسر و افراد در یک خوان نان می خورند و دریک صف نماز می خوانند، و غلامان به افسری می رسند، پس مردم افغانستان را این تضاد بین معنویات قدیم و دلچسپی به آیین باستانی و احتیاجات مادی وامید به نظم نوین که آورده عرب بود، در کشکش نگاه می داشت وبالاخره منجر به یک حالت تزلزل و انتظار آنان – در برابر حمله عرب و دفاع از کشور- گردید.
این حالت در دوره خلفای راشده ، از حمله اولین عرب در افغانستان (۶۴۲م) تا آغاز حملات دولت اموی (۶۶۲م)بیست سال دوام نمود. در طول این مدت بود که عربها به نام تعقیب یزدگرد ساسانی ، از راه طبسین یا به عبارت نویسندگان عرب – دروازه خراسان- داخل افغانستان شدند. اعراب در حالی که کشور ایران را در مدت دوازده سال گرفته بودند، بیست سال دیگر مصروف ایالات شمالی وغربی افغانستان ماندند. پیشرفت عربها در افغانستان بیشتر نتیجه روش مدبرانه انها بود – چه ایشان در بدل جزیه آزادی دین را تضمین می کردند – و این چیزی بود که قشر روحانی را از مبارزه دفاعی باز می داشت، همچنین عرب در بدل خراج، ملوک الطوایف را در مناطق شان برسر اقتدار می گذاشت و این تدابیر برای حصول توافق با امرای محلی مؤثر می افتاد. مردم نیز فرصت می یافتند که رفتار عرب را با شعار های اسلام عملا آزمایش کنند، این خود سبب شد که سپاه عرب در سال ۶۴۳ توانست از طبسین به مرو بگذرد.ویزگرد را با سپاه امدادی خان ترکی ماورالنهربه آن طرف جیحون براند، همچنین در نسا و کرمان وسیستان و مکران، سوقیات کند، ولی تمام این حملات زود گذر بود.
حملات اساسی در ۶۵۱ بعد از فتوحات افریقا و قفقاز شروع شد. قشون عرب نخست ابرشهر (نیشاپور ) را از امیر محلی بگرفت و اس الحرکات عسکری در افغانستان قرار داد، متعاقبا با فرماندار محلی سرخس و حکمران محلی ابیورد معاهده و مصالحه نمودند. از آن بعد نوبت ولایت هرات و مرو رسید، عرب در سال ۶۵۲ با امیر هرات در بدل تادیه یک میلیون درهم ، و قبول خراج سالانه سه صد هزار درهم مصالحه ، و راه خود را به استقامت ولایات شمالی افغانستان باز کرد. ماهویه سوری( سوری از شعب طایفه تمینی هرات است) حکمدار محلی مرو نیز به واسطه یک معاهده دوستانه ، تحت حمایت عرب قرار گرفت. یزدگرد هنوز در بلخ و تخارستان دست و پا و از مردم تخارستان و دولت چین استمداد می نمود. ولی هیچ کدام از او حمایت نکردند، سپاه عرب به نام تعقیب او، از هرات و مرغاب به جوزجان و بلخ کشید…”( میر غلام محمد غبار، افغانستان در مسیر تاریخ، چاپ قدیم ص ۶۷ و۶۸ چاپ احسانی ص ۱۶۰و ۱۶۱)
مرحوم فرهنگ ، ورود ارتش مسلمان را در شرایط آن روز کشور از زاویه دیگر مورد ارزیابی قرار داده ، اینگونه تجزیه و تحلیل می نمایند:
“گشوده شدن افغانستان به دست مسلمانان دگرگونی ژرفی را در ساختمان فرهنگی ، اجتماعی و اقتصادی این سرزمین که از این به بعد به نام خراسان یا سرزمین شرقی شناخته شد، وارد نمود. وابستگی به یک امپراتوری وسیع که در سمت مغرب تا کوههای پیرینه و در سمت مشرق تا قلل پامیر امتداد داشت، موجب گسترش مبادلات تجاری گردید و تعداد نفوس شهر هایی که این مبادلات در آن صورت می گرفت مانند: هرات ، بلخ و زرنج به پیمانه ی بی سابقه افزونی یافت … از نگاه فرهنگی هرچند هنر های تمیثلی و شبیه سازی مانندتیاتر، هیکل تراشی ، نقاشی به علت احکام دین مقدس اسلام از رواج افتاد، اما علوم و ادبیات در نتیجه ی دستیابی به ذخیره فرهنگی یونان قدیم از طریق تراجم عربی آن در بغداد رونق تازه یافت و دانشمندان خراسان در انتقال آن به سرزمین هایی که بعدا از جانب مسلمانان در ترکستان و هندوستان گشوده شد، نقش مهمی را ایفا نمودند …” ( میرمحمد صدیق فرهنگ، افغانستان در پنج قرن اخیر، جلد اول ، چاپ قم ص ۱۰ وچاپ ۱۳۸۰ ص ۱۱)
نظریات چهارتن از مورخان مطرح کشور را که هرکدام با گرایشات خاص فکری خود، در مورد اسلام و ورود آن به افغانستان و برخورد مردم این ساحه جغرافیایی با این پدیده جدید ، مطالبی ارایه داده اند، خواندیم. با درنظر داشت تفاوت های برداشتی و بکار بستن واژگان مختلف ، تقریبا همگی یک مطلب را بیان داشتند که گرویدن مردم این ساحه به اسلام با شیوه های متفاوت و مختلف صورت گرفته است. در مورد گرایشات فرهنگی مردم افغانستان آنروز با فرهنگ اسلامی چنانچه اشاره شد، به اجمال گذشتیم و ما در باره آن بعدا بطور مشروح بحث خواهیم نمود.ولی حال باید دید که پس از روی آوردن مردم خراسان به دین مقدس اسلام، چگونه جریانات فکری و مذهبی در این خطه راه یافته است؟
برخلاف مطالب بالا که بطور نسبی در مورد ورود اسلام و نحوه ی پذیرش آیین جدید از سوی مردم آن زمان ، توافق نظری بین مورخان افغانستانی وجود دارد و شاید هم منبع و آبشخور اصلی همه یکی باشد و یا یکی از دیگری عاریت گرفته باشند! اما در باره جریات فکری شیعه و سنی و یا به طور ساده تر، شکل گیری جریان های مذهبی ، نه تنها توافق نظری وجود ندارد که حتی نقش پای سیاست فرهنگی کتمانگری نیز مشاهده می شود.به لحاظ اینکه برخی کوشیده اند هویت مذهبی یک بخش از مردم کشور را به نحوی کتمان کنند که این خود زمینه ی تقابل فکری را ایجاد نموده و به تعبیر ساده تر تلاشهای ثابت کننده ی را در برابر سیاست نفی سبب شده است! حاج کاظم یزدانی مورخ شهیر و سخت کوش هزاره ، در عین زمان در دو جبهه وارد افشاگری تاریخی شد. از یک طرف او تلاش داشت هویت قومی هزاره ها را در ادوار مختلف تاریخی کشور روشن سازد و از سوی دیگر می کوشید تا هویت مذهبی این قوم نیز به همگان آشکار گردد. ایشان در ادامه همان مطلبی که قبلا اشاره شد می نگارند:
“اسلام در عصر خلفای راشیدین در افغانستان راه یافت که متاسفانه عمر این دوران بسیار کوتاه بود و قبل از آن که مردم این سامان حقیقت اسلام را دریابند و حلاوت آنرا بچشند، گرفتار بنی امیه گردیدند.بعد از شهادت مولای متیقیان حضرت علی علیه السلام،خاندان اموی بر سرزمین های وسیع اسلامی تسلط یافتند. دین مقدس اسلام را که منادی آزادی و مدافع محرومین بود، درست در جهت عکس آن در آوردند و آنرا وسیله جهان گشایی و به زنجیر کشیدن ملت های دیگر قرار دادند. سیاست این شجره خبیثه ، بر اساس زور وتفاخر و برتری عرب برغیر عرب استوار بود. ملل تابعه را که مسلمان هم شده بودند به روشهای گوناگون توهین می کردند و از درآمد شان خزاین خویش را می انباشتند. دربار ساده خلافت اسلامی ، نظیر دربار شاهان روم و ایران مجلل، پر شکوه و پر مصرف گردید. خلفای اموی در لجن عیاشی و شهوترانی غرق شدند…”( حاج کاظم یزدانی، پژوهشی در تاریخ هزاره ها، چاپ اول، ص ۲۷ و چاپ دوم ، ص ۴۸)
از همان ابتدای ورود اسلام وآشنایی مردم این ساحه ( افغانستان )با قرآن وسنت ، تا امروز دو طرز تفکر کاملا جدا از هم در باره اسلام و قدرت مسلمین وجود داشته و دارد. یا اینکه در ابتدا نبوده ولی بعدا پیدا شده و ادامه یافته است.تفکری به دفاع از کلیت اسلام و تمامی حکومت های به نام اسلامی از اموی و عباسی گرفته تا حکومت های خود کامه عصر حاضر… وبر عکس این تفکر جانب دارانه، تفکری به دفاع از اسلام نه کلیت آن که بخش از آن به استثنای خلافت خلفای راشیدین، تمامی حکومت های بعدی از بنی امیه و بنی عباس گرفته تا حکومت های کوچک عصر حاضر،از دیدگاه این تفکر ظالمانه و غاصب و مخالف دستورات اسلامی تلقی می شده است. با وجود این اختلاف ریشه ای در اصل و نوع حکومت اسلامی، گاهی نظر به شرایط در عین اختلافات توافق های در دفاع از سرزمین و ناموس در برابر تجاوزات بیگانگان به شکل هماهنگ صورت می گرفته است. اما با آن هم همیشه سو ظن و بد گمانی علیه هم نیز ادامه یافته است که گمان می رود زاده حکومت های دینی باشد، تا شرایط محیطی.

به باوراین قلم همین دوگانگی در برداشت از اسلام و نحوه حکومت اسلامی، جریان دوامدار دوفرقه ی مذهبی تسنن و تشیع را، با وجود تنش های تاریخی و گاهی حتی متخاصم، بازهم بر اساس ضرورت اجتماعی در کنار هم حفظ نموده است. جریان اولیه به عنوان مدافعان حکومت های به نام اسلامی و جریان دوم به عنوان مخالفان و مدعی برگرداندن حکومت اسلامی به خاندان پیامبر،که همان امامان شیعه باشند، قرنها با هم به نبرد پرداخته و جریان دوم همیشه بازنده بوده اند و گاهی تا سرحد نابودی پیش رفته و باز دوباره تجدید قوا نموده اند. به نظر جریان دوم فقط حکومت حضرت علی (ع) بر حق بوده و بقیه همه غاصب! ولی وقتی حکومت های به نام این جریان در بیرون از مرز های کنونی افغانستان بوجود آمده، هرچند که مثل سایر حکومت های دیگر ظالمانه و غیر انسانی بوده، ولی فقط بخاطر همان ارتباط مذهبی مهر تایید خورده اند.
اینجاست که دوران کوتاه حکومت علی (ع) به عنوان یک آرمان برای این جریان مطرح بوده و نسل در نسل این آرزو را منتقل نموده اند.به باور این گروه مذهبی، این عشق و محبت را در همان آوان آشنایی با اسلام و قبول آن به عنوان آیین خویش تبارز داده اند ، تا جایی که فرماندهان حضرت علی (ع) را با جان و دل پذیرفته و اولین پایگاه محبان علی و اولاد علی (ع) را در این سرزمین تشکیل داده اند.به خاطر همین علاقه و اعتقاد ، حتی فرماندهان محلی که از طرف حضرت امیر (ع) لوا و حکم حکومت دریافت نموده بودند، نیز بین مردم احترام خاصی داشتند. تا امروز هزاره ها به خود می بالند که در زمان خلافت حضرت علی (ع) به اسلام گرویده اند و خود را مسلمانان حقیقی می پندارند و هر ساله همزمان با نوروز که یک جشن باستانی در افغانستان به حساب می آیند،برخی از هزاره ها این جشن باستانی را نیز جنبه مذهبی داده و آنرا مقارن آغاز خلافت حضرت علی (ع) تلقی می کنند. ظاهرا آغاز خلافت رسمی حضرت علی (ع) مقارن با اول بهار بوده است. مرحوم عبدالحی حبیبی در باره نفوذ حکومت حضرت علی (ع) در خراسان می نویسند:
“در عصر خلافت حضرت علی [ع] (حدود۳۷ ه ) جعده بن هبیره مخزومی که پسر خال حضرت علی [ع] و شوهر دختر وی بود، به مرو آمد ، وبراز بن ماهویه دهقان مرو به تمام دهقانان مرو نامه نوشت تا خراج را به جعده بپردازند، وی در خراسان فتح های بسیار نمود، و بعداز او عبدالرحمن بن ابزی خزاعی که مرد خردمند و پاکدین بود ودر خراسان رسم های نیکو نهاد و با مردم نیکویی کرد،از حضور حضرت علی [ع]به مروحکمران شد …”( عبد الحی حبیبی، افغانستان بعد از اسلام ، چاپ ایران، ص ۱۵۳)
طبق شواهد تاریخی اکثر مردمی که در زمان خلافت حضرت علی (ع) به اسلام گرویده اند، مذهب تشیع را به عنوان مذهب خود پذیرفته اند، هرچند که بعد ها به اثر فشار ها وتحولات سیاسی منطقه تعداد شان ،به مذاهب دیگر گرویده اند.ولی مردم هزارستان برای همیشه تاریخ به مذهب تشیع وفا دار مانده اند. حاج کاظم یزدانی ،سیرتحولات جریان شیعی افغانستان را با استفاده از منابع گوناگون تاریخی بطور خلاصه اینطور بیان داشته است :
“تشیع در افغانستان سابقه طولانی، اما تاریخ غم انگیز دارد. و باجرات می توان گفت که از همان قرن اول هجری همزمان با گسترش اسلام در افغانستان ، تشیع نیز در این سرزمین انتشار یافت .
تشیع یعنی اسلام ناب و انقلابی و برخواسته از متن جامعه اسلامی و نشأت گرفته از دستورات اّیمه معصومین که در گسترش آن در خراسان دو عامل مهمتر و موثر تر بوده است :
۱-منطق محکم و استوار تشیع در زمینه های چون: عدل خداوندی و گسترش عدالت در جامعه و مبارزه با هرنوع ظلم و زور گویی زمامداران خود سر و فاسد و باز بودن باب اجتهاد.
۲- عکس العمل رفتار ظالمانه بنی امیه و بنی عباس.
بنابراین:
عده ی پنداشته اند که مذهب شیعی از زمان صفویه به این سو در هزاره جات(افغانستان) رواج یافته است که این یک پندار محض است و هیچگونه شاهد تاریخی بر این ادعا یافت نمی شود. حقیقت آنست که مردم این کوهستان از زمانه های دور و قبل از آن که صفویه سید و شیعه شوند ، آنها شیعه خالص بودند.علی اکبر تشیید در باره قدامت تشیع در کوهستان غور می نویسد:
“مرکز شیعیان غیوریا مسلمین غور اولین تمرکز شیعه در بلاد غور بوده است. زیرا بین سنوات ۳۵تا ۴۰ هجری مسلمان شده اند و در زمان خلافت حضرت علی – علیه السلام – جعده بن هبیره مخزومی که خواهر زاده آن حضرت بود، از سوی وی به حکومت خراسان منسوب شد. بخاطر رفتار شایسته جعده مردم غور از جان و دل به علی محبت می ورزیدند. امرای غور که وضع را کاملا انسانی می یابند، بدون جنگ سر در خط فرمان علی گذارده و به دین اسلام مشرف شدند. و به پیشنهاد جعده فرمانروای کل خراسان ، حضرت علی – علیه السلام – فرمان حکومت سرزمین غور را به خاندان ” شنسب” که امرای قبلی آن سامان بودند صادر فرمودند، و این فرمان نامه قرنها در آن خانواده محفوظ بود و مایه افتخار و مباهات آن دود مان به شمار می آمد.
پس از رحلت حضرت علی – علیه السلام – در زمان معاویه و اخلافش دستور داده بودند که تادرتمام منبر و مساجد به علی – علیه السلام – لعن و نفرین کنند. این حکم ناروا در تمام سرزمین های اسلامی آن روز اجرا می شد. تنها مردم غور بودند که از دستو معاویه سرپیچی نمودند و هرگز حاضر نشدند که به حضرت علی – علیه السلام – نا سزا بگویند”.
قاضی منهاج السراج جوزجانی گوید:
“غالب ظن آنست که شنسب امیر غور در زمان خلافت حضرت علی [ع] مسلمان شد و از آن حضرت عهد و لوا گرفت و همچنان به ریاست غور باقی ماند. و هرکه از دودمان او به تخت نشستی آن عهد و لوا را که امیر المومنین علی – علیه السلام – نوشته بود، بدو دادندی و او قبول کردی ، آنگاه پادشاه شدی و ایشان از جمله موالیان علی [ع] بودند و محبت أیمه و اهلبیت مصطفی در اعتقاد شان راسخ بودی”
در کشف النسب صفحه ۹ متن نامه حضرت علی – علیه السلام – به امیرغور ذکر شده است ولی من بخاطر اختصار از نقل آن خودداری نمودم.
فخرالدین مبارکشاه که نسب خاندان غوری را به نظم کشیده، نیز از عشق وعلاقه غوریان به خاندان پیغمبر اکرم [ص] سخن رانده می گوید:
” این افتخار برای غوریان بس که تنها این مردم بودند که تسلیم دستورمعاویه نشده، به علی و اولاد طاهرینش سب و ناسزانگفتند:
به اسلام در هیچ منبر نماند
که بر وی خطیبی همی خطبه خواند
که بر آل یاسین به لفظ قبیح
نکردند لعنت به وجهی صریح
دیاربلندش از آن بود مصون
که از دست آن ناکسان بود برون
ازین جنس هرگز دران کس نگفت
نه در آشکار و نه اندر نهفت
نه رفت اندر آن لعنت خاندان
ازاین بر همه عالمش فخر دان”
این حقیقت که مردم غور از همان ابتدا که مسلمان شدند عشق و علاقه وافر به خاندان نبوت پیدا کردند و هرگز به حضرت علی – علیه السلام – سب و ناسزا نگفته اند، در کثیری از کتب تاریخی آمده است. در افسانه های امروزی هزاره جات نیز به عنوان افتخار گفته می شود که ما فقط به نامه حضرت علی – علیه السلام – مسلمان شده ایم و آن حضرت در حق ما دعا فرموده اند و علت اینکه ما همیشه گرفتار مصایب بی شمار بوده ایم نیز بخاطر محبت به خاندان نبوت است زیرا گفته شده است البلإ للولإ…”( حاج کاظم یزدانی، پژوهشی در تاریخ هزاره ها ، جلد اول ، چاپ دوم ، صفحات ۶۴ ، ۷۳تا ۷۵)
به این ترتیب ، مردم افغانستان از ابتدای کار و از آغاز پیدایش اسلام به عنوان دین و مذهب ، دوشیوه کاملا متفاوت را از اسلام و قرآن ، از طرف عرضه کنندگان دین جدید مشاهده کردند.یکی اسلام بر پایه ی عدالت اجتماعی و دساترقرآن و دیگری اسلام بر پایه ی خلافت و جکومت اسلامی که گاهی مغایر با سنت و نص صریح آیات و روایات وارد صحنه می شد. بنابراین، مردم هم نظر به موقعیت اجتماعی و شرایط محیطی و نیز تبلیغات مبلیغین، از همان ابتدای آشنای با این دین و آیین، به دو گروه عمده تقسیم شدند که یک جریان به عنوان مخالفان نظام اموی و عباسی و جریان دیگری به عنوان موافقان و متحدان این نظام ها مطرح شدند. میزان مخالفت و موافقت این مردم با نظام ها را می توان از وضعیت امروز و تعصب خاص این کشور به دین و مذهب دریافت که سرسخت ترین تسنن جهان و وفادار ترین تشیع جهان را می توان در این ساحه جغرافیایی جهان پیدانمود.وفا داری این مردم را به خاندان اهلبیت پیامبر از مطالب بالا به قلم حاج کاظم یزدانی از قوم هزاره و از مذهب شیعه دریافتیم، وفاداری و پای بندی این مردم را به حکومت های اموی و عباسی از قلم مرحوم عبدالحی حبیبی از قوم افغان ( پشتون ) و از مذهب تسنن نیز بخوانید:
” و چون ربیع بن زیاد حارثی در سنه ۵۳ ه در گذشت، و پسرش عبداله بن ربیع نیز بعد از دو ماه در مرو بمرد، درینوقت زیاد بن ابوسفیان نیز از جهان رفت ( سنه ۵۳ ه )پس حضرت معاویه ، عبداله بن زیاد را که جوان ۲۵ ساله بود، بر خراسان والی گردانید…
چون در سنه ۶۰ ه حضرت معاویه در دمشق بمرد، و به جای او یذید پسرش نشست، وی سلم بن زیاد برادر ۲۴ ساله عبدالرحمن را بر خراسان و سیستان حکمران گردانید…
سلم بن زیاد تا مرگ یذید و پسرش معاویه سنه ۶۵ه در خراسان حکمران بود، چون به نسبت مرگ یذید و پسرش در امارت امویان تزلزلی پدید آمد – خراسان شوریدند، و از اطاعت سلم برآمدند، وی به سرخس رفت و مهلب بن ابی صغره را بر مرو رود و فاریاب و طالقان و جوزجان والی گردانید،و بر هرات اوس بن ثعلبه بن زفر را را گماشت – و چون به نیشاپور رسید، در آنجا فرمان امارت خراسان را به عبداله بن حازم با صد هزار درهم بداد…”( عبدالحی حبیبی ، تاریخ افغانستان بعد از اسلام ، ص ۱۶۷ و ۱۶۸)
خوانده منصف و کنجکاو با اندک دقت تاریخی می تواند، تفاوت دو دیدگاه و داوری دو مورخ هموطن را در باره یک قضیه تاریخی کشف نماید. همین برداشت ها خمیر مایه ذهنی مردم را از تاریخ گذشته های دور ونزدیک تشکیل می دهد.بهر صورت ، مردمی که اسلام را به عنوان یک دین نجات دهنده از سیه روزی و بی عدالتی ها پذیرفته بودند، وقتی از سوی خود زمامداران این دین بازهم مورد ظلم و ستم و تبعیض قرار گرفتند، سر یک دو راهی جدید قرار گرفتند. زیرا آنها با چشم پوشی از دین آبایی و گرویدن به دین جدید مورد بی مهری و نفرت متولیان دینی قدیم قرار داشتند که برگشت به آن نیز برای شان آسان نبود، و در صورت برگشت عقوبت ارتداد از سوی حکومتگران مسلمان هم آنها را تهدید می نمود- هر چند که بنا به نظر برخی از مورخان ، تعدادی با تمام خطرات و تهدیدات دو باره به ادیان گذشته برگشتند- و از طرف دیگر تحمل بی دادگری های حکام به نام مسلمان هم قبول تحمل نبود.
لذا، تعدادی نه به دین قبلی برگشتند و نه هم ظلم بیش از حد حاکمان مسلمان را تحمل کردند ، یگانه را قیام علیه نظام فاسداموی و حکومت های محلی طرفدار آن دیدند. این بود که اولین ناراضیتی عمومی و قیام سراسری علیه دستگاه اموی از خراسان شروع شد – هر چند که قیام های پراکنده در گوشه وکنار حکومت اموی قبلا از سوی مخالفان این نظام ، حتی از سوی خاندان پیامبر به شمول قیام امام حسین(ع )
بسیار بی رحمانه و به شدت سرکوب شده بودند- اما قیام خراسانیان به سرکردگی ابو مسلم خراسانی که به دفاع از حقوق غصب شده خاندان پیامبر، آغاز شد تمام تار پود حکومت اموی را درهم ریخته و باعث سرنگونی سلسه اموی ها شدند. در باره شخصیت ابو مسلم خراسانی مثل هر پدیده تاریخی دیگر اختلاف نظر های موجود است.تعدادی اورا شخص ظالم و ستمگردانسته که ار اعتقادات و وفاداری مردم خراسان به خاندان پیامبر سو استفاده نموده، سلسه عباسی را روی صحنه آورد که نه تنها باعث پریشانی خاندان پیامبر گردید که خود نیز قربانی طرح خود شد.تعدادی هم اورا یک شخصیت آگاه و مبارز راستین راه اسلام معرفی نموده اند.
حاج کاظم یزدانی، تلاش نموده است تلفیقی بین دو دیدگاه موافق و مخالف در باره ابومسلم خراسانی ایجاد نموده واینگونه در باره قیام او نوشته است:
“خلافت را به حضرت امام جعفرالصادق – علیه السلام – عرضه داشت و آن حضرت از قبول آن ابا ورزید[ منبع و مدرک این خبر وسایل الشیعه جلد ۱۱، کتاب جهاد، باب ۱۳، حدیث ۵ ذکر شده است ] آنگاه ابومسلم خلافت را به بنی عباس که سخت مشتاق آن بودند واگذاشت. مردم خراسان در آن زمان خاندان پیامبر و هاشمیین – چه اولاد حضرت علی –علیه السلام – وچه اولاد عباس همه را به یک چشم می دیدند.از این رو وقتی خلافت را به بنی عباس سپردند، هرگز فکر نمی کردند که روزی از آل عباس همان چیزی را خواهند دید که از بنی امیه دیده بودند. در اینجا یک بار دیگر نیرنگ بازی تاریخ تکرار شد و انقلابی را که خراسانیان به پیروزی رسانده بودند، نصیب آل عباس گردید…”( پژوهشی در تاریخ هزاره ها ، جلد اول ، چاپ دوم ، ص ۶۲)
البته بحث انتقال قدرت از بنی امیه به بنی عباس توسط خراسانیان و در راس آن ابومسلم خراسانی سر درازی دارد و همواره مورد تجزیه و تحلیل مورخان می باشد. ابومسلم عبدالرحمن به قول مرحوم غبار در سال ۷۲۰م در قریه سفیدنج یا سپید دژ از مربوطات شهر انبار آن روز یعنی سرپل کنونی در شمال افغانستان متولد شد.او فرد تحصیل کرده و آشنا به زبان و ادبیات عرب بود، در ۱۹ سالگی پا به عرصه ی سیاست روز گذاشت و با مخالفین حکومت اموی در ارتباط شد. او در سال ۷۴۱م به کوفه ( عراق) رفت و پس از برگشت از عراق ، لشکر عظیمی از شهر های هرات، پوشنگ، بادغیس، مرو، مرغاب ، نسا، ابیورد، توس، سرخس، بلخ، چغانیان، تخارستان وغیره جمع آوری نمود، که حدودا یک صد هزار سواره نظام از اسب سوار و خر سوار می شدند. همه ی این مردم از نظام اموی ها به تنگ آمده بودند و در این وقت نصر بن سیار والی اموی در منطقه ، در جنگ با جدیع کرمانی مشغول بود و ابومسلم از این فرصت استفاده نموده، به تاریخ پنجم رمضان سال ۱۲۹ ه .ق برابر با ۷۴۶ م در مرو پرچم سیاهی را برافراشت و خود نیز لباس سیاهی بر تن نمود و در بین هزاران داوطلب جنگ علیه نظام اموی، خلیفه اموی را از سلطنت خلع نمود.به این ترتیب مرو و اطراف آن تا سال ۱۳۰ هجری قمری از وجود اموی ها پاکسازی شد و تا سال ۱۳۱ هجری کل مناطق خراسان از سلطه اموی ها خارج گردیده و در جنگهای بعدی خراسانی ها با اعراب در گرگان، اصفهان، جولا و عراق اموی ها به طور کامل شکست خورده،ابومسلم و یاران او در سال ۱۳۳هجری قمری وارد شهر کوفه شدند.
با ورود خراسانیان به عراق ، سلطه هزار ماهه اموی ها برچیده شده و عبدالله سفاح عباسی از سوی ابومسلم خراسانی و یاران او به خلافت اسلامی منصوب شد، اما دیری نپایید که خراسانیان و در راس آن ابومسلم خراسانی ، تاوان این همه خدمت و فداکاری خود در راه به قدرت رسانیدن عباسیان و بر اندازی اموی ها را پرداخت نمودند، چراکه به تاریخ ۲۵ شعبان سال ۱۷۵ هجری قمری مطابق ۷۵۴ م، ابومسلم خراسانی به فرمان منصور عباسی ، قطعه قطعه شده و خراسانیان نیز متواری شدند. و این خود زمینه ی را فراهم ساخت تا خراسانیان همواره در پی قیام های دیگری باشند که با وجود شکست های پیاپی سرانجام طاهر پوشنگی( هراتی) در سال ۲۰۵ هجری قمری در خراسان حکومت خود را اعلام نموده و سلسه طاهریان هرات را بنیان نهاد.( شناسنامه افغانستان،چاپ چهارم ، ص ۳۲۳)
در پایان این بخش ، لازم است که یاد آور شویم که هزاره ها پیش از ورود اسلام به سرزمین افغانستان کنونی ، در هزارستان حضور داشته وصرف بخاطر اینکه در زمان خلافت حضرت علی (ع) مسلمان شده و پس از آن شیعه شده ، تا امروز یکی از سرسخت ترین پیروان تشیع در جهان به حساب می آیند! این ازخصلت های ذاتی هزاره های هزارستان بوده که وقتی به جریانی گروید و یا با کسی تعهد نمود تا پای جان از آن حمایت می نمایند، به یقین اگر هزاره ها در زمان خلافت خلیفه دوم و سوم به اسلام روی می آوردند ، امروز هزارستان پایگاه مستحکم سنییان جهان می بود! علت اینکه، هزاره ها همیشه شیعه باقی مانده اند به نظر این قلم گذشته از همه دو عامل عمده در آن نقش دارد.
-یکی دره ی بودن و کوهستانی بودن محیط زیست این قوم که آنها را مردمان متعصب و وفادار به تعهدات و پیمانهای شان با دیگران بار آورده است. چنانچه تا قبل از تحولات اخیر که چشم و گوش این قوم بسته بود، یکی از متعهد ترین و وفا دار ترین قوم در تمامی قراردادهای خود با دیگران به شمار می رفتند که گمان می رود با آگاه شدن نسبی هزاره ها با سیاست داخلی و خارجی افغانستان، دیگر این قوم نیز همچون دیگر هموطنان خود، پایبندی چندانی به تعهدات قبلی خود نداشته نباشند.
– دیگری قیافه ی منحصر به فرد این قوم که آنها را نسبت به دیگر باشندگان کشور متمایز ساخته ، چنانچه در افغانستان هر وقت شیعه کشته اند هزاره کشته اند و ساییر شیعیان تا حدودی از دام رسته اند. در طول سالها حضورمهاجرین افغانستانی در ایران، هروقت پلیس ایران ،افغانی گرفته و رد مرز کرده اند، هزاره گرفته اند! هزاره ها در افغانستان به اجبار شیعه مانده اند و در ایران به اجبار افغانی ! در شرایط خفقان شیعیان غیر هزاره به راحتی سنی شده و در ایران زمان افغانی بگیر! به راحتی ایرانی شدند! یک مثال زنده را که خود شاهد بوده ام برای آگاهی علاقه مندان تاریخ درج می نمایم. در دهه هفتاد هجری شمسی ، زمانی یک فرد ایرانی در تهران کودکان را ربوده و بعد از تجاوز آنها را می کشت. وقتی این فرد دستگیر شد از او به عنوان خفاش تهران یاد نمودند، اما پلیس اعلام نمود که فرد متهم افغانی است و روزنامه های ایران هم با آب و تاب این قضیه را پوشش خبری دادند، موجی از بدبینی و خشونت علیه افغانستانی ها شروع شد. نگارنده در همان شرایط با خانواده به شهریار در غرب تهران در خانه یکی از اقوام که در یک باغ زندگی می کرد، برای تعطیلات تابستانی رفته بودیم تا چند روزی از هوای گرم قم دور باشیم و خسته گی رفع نماییم. شبی در جایی مهان بودیم و بچه ها زودتر رفته بودند ما و صاحب خانه نزدیک شام از باغ به داخل شهریار رفتیم. به محض پیاده شدن از تاکسی اطراف ما را مردم محاصره کردند و همه شعار می دادند مرگ بر افغانی و طرف ما سنگ پرتاب می کردند، اتفاقا بسیاری ازآنها کارگران افغانستانی غیر هزاره بودند که دوستم بسیاری از آنها را می شناخت.
تا مارا ماموران سوار وانت نموده از منطقه بیرون کشیدند هر کدام چندین مشت و لگد و چند فحش و دشنام را نصیب شدیم که بیشتر از سوی خود هموطنان بود ، ولی چون قیافه های شان شباهت به ایرانی ها داشت ، بخاطریکه شناخته نشوند بیشتر از دیگران ، افغانی ها ( هزاره ها) را دشنام داده و در دستگیری آنها با مامورین حکومتی همکاری می نمودند . در افغانستان این حادثه بار ها در تاریخ تکرار شده است.اینکه یاد آورشدیم این قوم از مجبوری و ناچاری شیعه مانده اند براساس یک سند تاریخی است. در عصر عبدالرحمن همه ی هزاره ها مجبور ساخته شدند که سنی شوند، اینها سنی شدند ولی کسی سنی شدن اینها را باور نکرد، اینها هم دیدند که کسی قبول نمی کند، به همان مذهب سابق خود باقی ماندند. این تداوم شیعه ماندن هزاره ها را خیلی از نویسندگان یکی از افتخارات هزاره ها به حساب می آورند، از جمله سید هادی خسرو شاهی سفیر سابق ایران در واتیکان با استفاده از منابع مختلف در باره هزاره ها اینگونه می نویسد:
“تحمل این قوم در برابر تهاجم و ناملایمات روزگار، سرمای شدید محیط، گرسنگی و تشنگی فوق العاده زیاداست.با تمام فشار هایی که در طول تاریخ علیه آنان اعمال شده، باز توانسته اند پرچم تشیع را در قلب کشور برافراشته نگاه دارند، تا آنجا که در اذهان عامه ی مردم نام هزاره با تشیع همراه است. تقریبا ۹۰ درصد آنها پیرو مکتب تشیع بوده، در اعتقاد به مبانی اسلام و انجام فرایض راسخ و استوار هستند یکی از پژوهشگران خارجی می نویسد:
” اگرسراسر جهان را کفر فرا بگیرد، اسلام در داخل دره های جبال هندوکش و بابا برای ابد پایدار خواهد ماند.”
در پرتو همین ایمان، جامعه هزاره همیشه از مفاسد تباه کننده، مانند فحشا، انحراف ،قمار، شراب ،اعتیاد به مواد مخدر و دریوزگی، برکنار مانده است”.(سید هادی خسرو شاهی، نهضت های اسلامی افغانستان،چاپ دفترمطالعات سیاسی و بین المللی ، وزارت خارجه جمهوری اسلامی ایران، صفحات ۸۰ و ۸۱)
البته از برکت مهاجرت و سالها حضور هزاره ها در ایران بسیاری از این چیز های که جناب خسرو شاهی نام برده، خود به خود نصیب هزاره ها نیز شده است، معتادان زیر پل سوخته در غرب کابل شاید یکی از شناخته ترین دستاورد های صدور انقلاب باشد که مفت و رایگان نصیب هزاره ها گردیده است. گذشته از آن، معلوم نیست که با اختراع اینترنت و فعال شدن معادن زیر زمینی در هزارستان از سوی کشور های بزرگ جهانی و رفتن برق و جاده های اسفالته ، بازهم آن ایمان راسخ باقی بماند. براستی که طالبان نیز همین گونه اسلام راسخ می خواهند ، لذا از تمدن و رشد کشور جلو گیری می کنند تا اسلام راسخ همچون هزار سال قبل دراین سرزمین استوار باقی ماند.ولی گمان نمی رود بتوان آن اسلام تفاخری و صرفا شعاری را با این رشد روز افزون علم وتخنیک و جهانی شدن فرهنگها ، به سادگی حفظ نمود. در سال ۱۳۶۷ هجری شمسی، روزی در ماه مبارک رمضان در شهرک نفت در منطقه شمال شرق تهران، در صف نانوایی بربری یک جوان هزاره را دیدم که وقتی نان گرفت همانجا شروع نمود به خوردن، هرچند که چند کارگر هموطن غیر هزاره نیز روزه را علنی می خوردند، ولی به آنها چیزی نگفتم من هم با همان ذهنیت خسروشاهی که هزاره شیعه راستین است ! به آن جوان گفتم قوما بد است پیش مردم در ماه رمضان روزه را می خوری اگر هم عذر داری ، در جای خلوت بخور تا دیگران گمان نکند که روزه را می خوری!تا این حرف را گفتم با عصبانیت گفت : برو ، کم سر من ملایی کن ! همین ایرانی ها که ما اینقدر مسلمان می گفتیم هیچ کدام روزه نمی گیرند ! تو مرا ملامت می کنی! گفتم، عزیزم اینطور نیست ایرانی ها همه اش آنهایی نیستند که تو دیدی و گذشته از آن روزه چه ربطی به ایران و ایرانی دارد. پرسیدم چند وقت است از وطن آمده ای ؟ گفت شش ماه ! واضح است شش ماه دوری از هزارستان او را نیز مثل دیگران ساخته بود، پس این دینداری و مذهب مداری در ذات هزاره ها نیست، بلکه این اکسیر در سرزمین هزارستان یافت می شود.
گذشته از جوانان عادی حتی در اقشار مختلف جامعه ی هزاره و شیعه ، خارج شدن از هزارستان دیگرگونی های ژرفی ایجاد نموده است که دربخش بعدی در باره قسم و قرآن رهبران احزاب به آن اشاره خواهیم نمود. به حدی قسم و قرآن رهبران جهاد که همه از قشر روحانیون بودند، بی اعتبار شد که عوام به شوخی در قول و قرار خود ضرب المثلی ساختند که ” این قول جلاب است نه قرآن احزاب که اعتبار نداشته باشد” این ضرب المثل عمق فاجعه را به نمایش می گذارد چراکه تا قبل از انقلاب قول جلاب ( همان بازاریان دوره گرد و یا سوداگران بی دکان ، یا همان معامله گران واسطه بودند که هیچ ضمانتی در خرید و فروش نمی گذاشتند و اگر هم می گذاشتند به راحتی زیر قول می زدند) وقتی انقلاب شرایطی را بوجود آورد که قسم و قرآن سران احزاب به اندازه همان قول بی اعتبار جلاب هم ارزش نداشت. در بخش بعدی به نقش قرآن در جامعه افغانستانی اشاره می کنیم و روشن می سازیم که چگونه از قرآن این کتاب آسمانی استفاده های سیاسی شده است.

نوشته شده توسط ، در تاریخ ۵ سرطان ۱۳۹۱
دسته ها: کتابها
برچسب ها: , ,
با وارد کردن ایمیل خود می توانید آخرین مطالب منتشر شده را از طریق ایمیل دریافت و بخوانید :

دیدگاه های ارسالی :

۶ ديدگاه براي : شناسنامه علما و دانشمندان افغانستان

  1. ‏اسدالله جعفری :

    سلام استاد
    خوشحال شدم که این فرهنگستان هزارستان را بلد شدم
    انشاء الله اگر عمر باقی بود حتما برای بیتوته می یایم
    یاحق

  2. ‏abdulvahidzaki :

    سلام به استاد گرانقدر و فرهیخته گمان کنم تا اینجا فقط مقدمه کتاب باشد که نمیدانم با شرایط پیش آمده به تحریر در آمد یا در پیشگفتار و مقدمه ماند به هر حال مقدمه تنبه آوری است هم برای هویت جویان و هم برای هویت سازان. به نظر من چه تتمه کتاب در پی بیاید و چه نیاید مقدمه و پیشگفتار اهمیت و موضوعیت مستقلی را میتواند بنا کند که ای بسا شرح و بسطی مبسوط تر بطلبد همچون مقدمه ابن خلدون که روح تحولات تاریخی را می کاود مقدمه شما هم گر چه بسیار مختصر است روح بازنمود تاریخ نگاری و تاریخ سازی و تاریخ خوانی را می کاود. منتظر تابشهای افزونتر قلمتان بر تاریکیهای روزگار هستم گر چه میدانم حال مساعد ندارید.برای سلامتیتان در این شبهای قدر به درگاه حق دعا میکنم.

  3. ‏بصیر دولت آبادی :

    سلام ذکی عزیز! بلی فقط مقدمه کتاب بود، اصل کتاب هنوز تایپ نشده است در صورت تایپ شدن متن اصلی نیز گذاشته خواهد شد. تشکر از تذکر تان.

  4. ‏حسن زاده :

    سلام استادگرامی
    استاد عزیز شنیده ام در مورد تاریخ عزاداری در افغانستان هم کار نموده اید لطفا اگر در این مورد نوشته ای دارید برایم امیل یا در سایت منتشر نمایید با تشکر از لطف شما

  5. ‏یوسف 0093 :

    تشکر خیلی مفید بود برایم

  6. ‏ناصر :

    سلام جناب استاد محترم . شما گفته بودی در اول این مقاله که عنوانش قرآن در افغانستان بوده و دارلقران گلپایگانی قبول نکرده. من برداشت کردم که شاید حقایق تاریخی در مورد این موضوع نوشته شده پیشنهاد میکنم موضوع و کتاب حرام نشه و درجای تخصصیش مطرح بشه و اون شبکه قرآنی اینترنتی افغانستان است. ظاهرا بر اساس تحلیل خبرگزاری های حتی خود ایران بزرگترین شبکه قرانی محسوب میشه . من دیدم شما هم ببینید:

ارسال دیدگاه برای مطلب منتشر شده :


ارسال دیدگاه از طریق فیس بوک :



دیگر امکانات

درباره بصیر احمد دولت آبادی


بصیر احمد دولت آبادی
اوایل پاییز یکی از سالهای نیمه دوم دهه سی شمسی بود که، در سبز قلعه ی "قره غجله" یکی از روستا های دولت آباد بلخ ، در خانه دهقان فقیر ویگانه یادگار یک طایفه در حا ل انقراض، کودکی به دنیا آمد. همه شاد بودند که یک دهقان دیگر در جمع سبز قلعگیان که دهقان بودند، افزوده شد، تا وارث بیل دهقانی و در نهایت کسب مقام " چکباشی گری" که شغل پدری این جمع است ، نایل آید. ... بیشتر بخوانید

درباره چکباشی


"چکباشی" در ترکستان زمین واژه شناخته شده ی است که به سردسته ی از دهقانان اطلاق می گردد. این مقام بدون کدام تشریفات خاص و صرفا بر اساس سابقه کاری و مهارت فردی به شخص تعلق می گیرد وهمیشگی است.پدرم یکی از این آدمها بود و مرا خیلی از اهالی قره غجله ، بدون اینکه نامم را بدانند، به نام بچه "چکباشی" می شناختند .... بیشتر بخوانید